
میخوابم،
بايد بخوابم،
بین همین خطوط بايد خوابم بگیرد.
تکیه میدهم به جایی و باور میکنم رفتهای.
گفته بودم،
رفتهای.
و من هنوز میخوابم.
هنوز خوب میخوابم.
هنوز قبل از خواب باور میکنم رفتهای.
□
جایی بین خطوط گیر افتادهام؛
دارم مینویسم و سعی میکنم بهیاد بیاورم
که قرار بود بعدش چه بنویسم!
جایی بین خطوط سوت میزنم؛
جایی بین خطوط فرار میکنم؛
جایی بین خطوط میخورم بهدیوار
جایی بین خطوط رسماً دلم تنگ میشود. نفسـم بالا میآید؛ ولی تنگ است...
شده برایت تا به حال؟ باید شده باشد.
نه؟
مگر تو آن طرف خطوطی که تا به حال نشده؟
آری؟
مي دانم آن طرف خطوط هم دل تنگ است.
لعنت به قبر گالیله و امثالهم که نمیفهمیدند اگر گرد باشد، همیشه، همهجا، دلي تنگ خواهد بود.
رو به دریا میایستم،
خطـوط و دلش گرد نیست!
امیدوارم.
***
دیر نیایی بانو،
همین چند شب مانده
همین یک دست؛ همین یک پک؛ همین یک چشم...
دیر نیایی بانو،
صبح شود همه بیدار میشوند
و بعد نه منی مانده؛
نه تویی...
دیر نیایی بانو،
خوابمان میگیرد؛
رو به در - سفارش دادهایم در به قبله باز شود -
- و صلیب، این طرف در باشد -
- و زنگ ها را شب ها روی سایلنت میگذاریم -
- و تو کلید را نبردهای سهواً -
پای پنجره،
خوابمان میگیرد.
دیر اگر بیایی،
بیدار نمیشویم؛
بیدار هم که بشویم، همه بیدار میشوند.
میفهمند تو آمدهای؟
مگر سرخی را از انگشتانم ببینند،
و گرمی را از دستان تو.
□
و سرد است؛
چله چیزی کمتر از چلهی تابستان ندارد
اگر دیربیایی
تا چلهی بهار منتظر میمانم؛
همین امشب، تا صبح.
□
دیر نیایی بانو
پیر میشویم
پیر شویم و بیایی،
دیگر دیر شده
نمیشناسیمان
صلیب زنگ زده،
رنگ قبله از یادمان رفته.
دیر نیایی بانو،
همین امشب ایستگاهها منتظرند
همین امشب من دو بلیط خریدهام
همین امشب ناقوس دو زنگ نواخت
همین امشب دو زمستان گذشت
دو عابر رد شد
و من در ایستگاه خوابم برد
از خواب پریدم
- دیر یا زود -
آمدهای؟
آمدهای و رفتهای؟
نیامدهای؟
رفتهای فقط؟
آمدهای و نرفتهای؟ کجایی پس؟
صدا میآید بانو،
از وقتی نيامدهای
دیگر دیر میشود؛
هميشه.
تا صبح...
.
.
گل بارون زده من گل ياس نازنينم
ميشكنم پژمرده ميشم
نذار اشكهات رو ببينم...
هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم
گم شدم
آنقدر که در من هراس گرفتن دستی هست
هراس گم شدن نیست!!
چه کسی اهمیت میدهد؟
کافی است تنها پیکر تو متحرک باشد...
پس تو زنده ای!
تا میتوانی فریاد بکش .
اینجا خلاء مطلق است...
فرصت خوبی است...
بلندتر!
نمیشنوم...
بلندتر !
خسته شدی ؟
من صبر میکنم م م........
دو باره دلم شکست
از همون جایی که..
صد بار ..
آره...
از همون جا!
بازم شکست

تو ! ای رهگذر همیشگی خیابون !
ببین که من چقدر در برابر دنیا کوچکم . ببین که در میان این همه آدم ، باز هم تنهایم ! ببین ! نگاه کن . نگاهم کن و بفهم که اگر دستانم را در جیب می کنم و می لرزم ، از سرما نیست . ببین که از ترس و تنهایی می لرزم . ببین دستان کوچکم را که هیچ یاوری ندارد . می بینی آیا ؟ گمان نمی کنم . اگر میدیدی ، اینقدر بی توجه از کنارم رد نمیشدی . اگر سنگینی نگاهم رو حس می کردی ، اینقدر سخت بهم تنه نمی زدی و نمی گذشتی . مگر من چه خواستم ؟ فقط دارم بی صدا برایت فریاد می کنم ! بی صدا هوار می کشم تا شاید سکوت ِ معنا دارم را بشنوی ! اما نه . باز هم اشتباه می کنم . احساس ِمن از جنس ِاحساس تو نیست . من اگر بگویم تنهام ، تو نمی فهمی . نه نمی فهمی . پس من چرا باید فریاد بزنم ؟ آی ، رهگذر . تو از آغاز ماجرا نبودی و ندیدی . اما الان می خواهمت تا ببینی و بشنوی من را ! اما نه ! تو نمی بینی غروری را که در بازی زمانه از دست دادم . تو صدای خنده های کودکانه ی از دست رفته ام را از ما بین سکوتم نمی شنوی . پس چه می شنوی تو ؟! از جلو می آیی ، نگاهم به نگاهت تلاقی می کند . برای لحظه ی کوتاهی حس می کنم که آتش ِ خاکستر شده ی درون چشمانم را دیدی ، اما نه ، تو ندیدی و من باز هم اشتباه کردم . تو هم مانند بقیه ی مردم رد میشوی . مانند بقیه ی گرگ هایی که به هیچ بَره ای رحم نمی کنند . مانند مردمی که باید در برابرشان گرگ باشی تا خورده نشوی . نه رهگذر ! تو نمی شنوی . تو ضجه های شبانه ی من رو نمی شنوی . تو فریاد ِ باریکه ی رو به انقراض ِ امید ِ توی قلبم رو نمی شنوی . تو ... تو ... تو هیچ نمی شنوی . تو هیچ نمیبینی . و آهسته رد می شوی . . . خسته ام کردی . آهای ! تمام ِ رهگذر های این خیابون تاریک و بی انتها ! آّهای تمام ِ اونایی که با یه شمع جلوی پاتون رو روشن کردید و تاریک بودن خیابون رو تکذیب می کنید. خسته ام کردید . از حرف هایتان خسته شدم . از نگاه هایتان ، از قدم هایتان ، از وجودتان که ترحم را به جای مهربانی قالب ِ آدم می کند . خسته شدم ! حتی دیگر از دور نگاه کردنتان هم بیزارم . خسته ام از تمام ِچیزی که اسمش را دنیا گذاشتید . آهای رهگذر . آهای تمام ِ رهگذر ها ! شماها نمی شنوید! پس من بلند تر می گویم . فریاد می زنم . هوار می کشم که خسته شدم . از اجبار ِ تموم نشدنی ِ زندگی ، از قانون ِ بی قانونی ِ خدایی که اختیار ِ انتخاب راه زندگیم رو ازم گرفته . اما نه ! باز هم نمی شنوی ! تو باور هایت را به حرف های من نمی فروشی . می دانم ! باشد ! تو برو و من هم خفه می شوم . خفه می شوم تا نبینی و نشنوی و استشمام نکنی . خفه می شوم تا در دنیای دایره وار ِ روشن و واهی خودت بمانی . کارَت شاید درست است . شاید نباید بگذاری حرف های نسنجیده و نا امیدانه ی من ، حباب ِ شیشه ای ِ لطیف آرزوهایت رو بشکنه . شاید نباید بگذاری ذهن ِ سالمت ، بکا.رَتِش را به خاطر حرف های بی سر و پای من از دست بدهد ! شاید نباید بگذاری که دنیای شیرین و دوست داشتنی ات ، ذره ای از تعفن ِ دنیای گندیده ی من رو استشمام کنه . باشد . من هم خفه می شوم ! و تو ! رهگذر ! آهسته بگذر ! . .